تبليغاتX
از بین خوبهای غزل سر بلند کن





















از بین خوبهای غزل سر بلند کن

سلام خدمت همه دوستان خوب ومعذرت خواهی به خاطر وقفه ای که دربه روزکردنوبلاگم افتادد

 

گرفت باهمه شوروحال دستم را

درآن سفرکه رسیدم شمال دستم را

نشست:خیره که شدیک بهانه پیداکرد

زمان دادن یک پرتقال:دستم را

چه پرتقال عجیبی وجودم آتش شد

وسوخت درپی یک اتصال دستم را

تمام یک هیجان ریخت گوشه لبهام

کشیدمش عقب وزیرشال دستم را

ولی زبانه کشید:سوخت گوشه شالم

سپردمش ته آب زلال دستم را

نشستم وبه ته یک خیال لغزیدم

که خواندلای همان یک خیال:دستم را  

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/08ساعت8:38توسط معصومه انصاری | |

لاله های آزاد دشت زندگی کوتاه ونقشی ماندگار دارند.

جعبه مداد رنگی چیزهای زیادی به ما یاد میدهد بااینکه رنگ مدادها باهم متفاوت است ولی آنها مهربان

درکنار هم قرار گرفته اند.

ساکنان دریاپس از مدتی صدای امواج رانمی شنوند وچه تلخ است قصه عادت.

درددوست داشتن ودردکسی رابرای دوست نداشتن درد است ودردمن هردو.

بزرگ باش وعمیق دریا حتی پس ازطوفان هم دریاست.

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت18:1توسط معصومه انصاری | |

                    مراببر به لب خنده بازبالاتر

                  ازانحنای خطی دلنواز بالاتر

                 ببین که طعم گس ناگهان لبهایت

               نشانده بردهنم صدگداز بالاتر

              من ازتقاطع لب ارتفاع می گیرم

             به سمت گودی شبها به تازُبالاتر

             مقایسه نکنم چشمهات ودنیارا

             که چشمهای توازاین لحاظ بالاتر

            گمان کنم که تو نصف النهاری ازخوبی

           ازهرچه خوبی در اهتزاز بالاتر

         مرا ببر به گمانم که اوج می گیرم

       کنارتو به لب خنده ،بازبالاتر        

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت9:19توسط معصومه انصاری | |

ازمن چه میدانی پریشانم چگونه

آشفته چون برگ درختانم چگونه

نه من برایت شرح دردم رانگفتم...

اینجااسیرخشم طوفانم چگونه

پشت سکوتم روزوشب سنگرگرفتم

بااین سکوتم من خروشانم چگونه

می دانم این آشفتگیها بچه گانه است

مانندطفلی دردبستانم .چگونه...

حرف دلم راپیش چشمت رک بگویم...

که بی تو من درگیربحرانم چگونه

خم بود پیش توسرم شاید ببینی

من بی سرم بی سروسامانم چگونه

ازمن چه می دانی چگونه من بگویم...

آرامم ودراوج طغیانم چگونه...

+نوشته شده در یکشنبه 1387/12/18ساعت11:24توسط معصومه انصاری | |

 

مستفعلن مفاعل

 

وقتی تمام دفتر شعرم کپک زدست

از هر کنار و گوشه فقط ناخنک زدست

دستی که بین واژه به نرمی وزیده است

بر صورتش به نام غزل صورتک زدست

هر واژه واژه کهنه که شد بو گرفته است

دستی رسید و کهنگی اش را نمک زدست

یک مبهمی دوباره ... فضای نوشته هام

از یک محیط بسته به بیرون سرک زدست

آرام لای دفتر شعرم خزیده٬ با...

مستفعلن مفاعل چشمش محک زدست

زرتشت هم به عمق دلم شعله داده است

اشعار باستانی جانا... کپک زدست

حالا تمام واژه که دنیای من تویی ...

یا تو عزیزمی... به شعرم سرک زدست

در شعر من کسی است که زیبای مطلق است

او که به لایه های دلم ناخنک زدست

+نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03ساعت10:15توسط معصومه انصاری | |